این روزها دارم با یک سونامی بزرگ از کارها دست و پنجه نرم میکنم. فکر کنم یکی از سونامی های واقعی هست. ظاهرا بقیه سونامی ها فقط موجی با ارتفاع زیاد بودند. یک ایمیل از MDPI برای Minor revision باز اندکی فکرمان را مشغول کرد ولی در حدی نیست که خیلی تمرکز را به هم بریزد. جاوید ایمیل زد که برای مقاله overview باید سوپر عجله کنم چون تا ۲۰۲۵ فرصت هست. دانشجوی انگلیسش هم که ایمیل زده هست تا بخش های مقاله را تقسیم بندی کنیم برای نوشتن. باید جواب ایمیل آنا را هم تا روز بعد شب بدهم. حالا بماند دیوتی هایی که
برچسب:
نویسنده: پرهام احمدی
نمی دانم چرا دیگر نمیتوانم با گوشی اینجا بنویسم... حالا هم هوس نوشتن کرده بودم و لب تاب را از خواب بیدار کردم... خب معلوم هست با این لب تاب حرف p را نمیتوانم تایب کنم... حالا بجای p از همان ب استفاده می کنم...برای سومین هفته متوالی این آخر هفته هم قرار است سری به استکهلم بزنم... هفته بیش خیلی از ابهامات که در ذهنم داشتم مبهم تر شدند... و چه بسا همین مبهم ها مرا از ورود به داستان و سرنوشتی مبهم تر منصرف کنند. خیلی چیزها عادی نیست... حداقل از نظر من و از نظر آدم هایی که صحبت می کنم عادی نیست... ای
برچسب:
نویسنده: پرهام احمدی
خیلی جلو پنجره منتظر بودم تا هم محلی ها حداقل یه ترقه ای یا فواره ای بزنند ولی خب ظاهرا امسال نزدند و اگر زدند خیلی کم بود... درست است که سال نو میلادی از نظر حس و حال هیچ ربطی به من ندارد ولی خب ۲۰۲۵ هم تمام شد و امیدوارم در سال بهروز اتفاقات به خوبی پیش برود...اگرچه دلم سفره هفت سین میخواهد در کنار خانواده و بعدش انتظار برای آمدن مهمان... هنوز دو سه ماهی مانده است برای سال بهروز خودمان ولی خب امشب این حس و حال را دارم...
در زمان حاضر را هم خانه ماندم ولی کار کردم. اسلایدهای کورس AI را آماد
برچسب:
نویسنده: پرهام احمدی
سه روز هست که اینترنت و تماس با ایران قطع شده است. امروز را عملا جز چک کردن چند پیج و کانال خبری کار دیگری نکرده ام... نگرانم و افکاری گاه به شدت منفی سراغم می آید. گاهی هم سعی میکنم که مثبت فکر کنم...داشتم با خودم فکر می کردم که در این سال های اخیر خیلی اتفاقات را در کنار خانواده و در ایران نبوده ام... احساس می کنم دیگر درکم نسبت به کسی که در ایران هست نسبت به اوضاع دیگر فرق می کند...
دیگر نمیدانم چه بنویسم...راستی این را هم اصلا نمیدانم ماجرایم با مجد دارد به کجا می رود و قرار هست به کجا برسد
برچسب:
نویسنده: پرهام احمدی
هتل بورگن… اگر بخواهم از اوضاع خودم بگویم اینطور هست که از نظر روحی و روانی بشدت پایین هستم... دلایلش هم معلوم است... اینترنت قطع هست و نمیتوان با خانواده و دوستانم در ایران صحبت کنم... بشدت دلتنگ مادر و خانواده هستم... هرچند دوباری اما کوتاه خودشان با من تماس گرفته اند... ولی این اصلا کافی نیست. حتی دوست دارم با دوستانم صحبت کنم... احساس میکنم این روزها به صحبت کردن با آنها نیازمندم... ماجرای اوربرو هم به طور قابل توجه باعث پایین آمدن اوضاع روحی و روانی شده است... به نظرم به تدریج و با صبر
برچسب:
نویسنده: پرهام احمدی
ماجرا تمام نشد و همچنان ادامه دارد و احتمال خیلی بالا اگر اتفاق غیره منتظره ای نیوفتد ادامه خواهد داشت...در روز جاری از ساعت حدودا ۶ ابتدا کردم به تمیزکاری خانه و همین حالا که مینویسم نیم ساعتی بیشتر نیست که تمام کرده ام... اگرچه کلی لباس و چیزهای دیگر هم هست که باید شستشو شود.. زمان آینده را باید یک تلاشی بکنم و ببینم اصلا چطور میتوان از لباس شویی های ساختمان استفاده کرد... البته بعد از حدودا سه سال...
هفته پیش را که خیلی نتوانستم کار کنم... مهمان داشتم... پنج شب... اگرچه اصلا نمیشود اسمش را ا
برچسب:
نویسنده: پرهام احمدی
سیمونه… جنگ، کلمه ای که خیلی ها دست کم گرفتند... الان هم نمیدانند چه بر سر ما و خودشان آوردند... هنوز بندشان گرم هست و این درد را بعدها قشنگ خواهند چشید...این روزها نمیدانم دارم چه میکنم... و شاید جنگ درونی خودم را هم دارم... هنوز که هنوز هست و با این همه رفت و آمد ها هنوز هم نمی دانم مجد را چکار کنم... نیاز به یک جلسه با خود در خلوتم دارم... فعلا که خبری از خلوت نیست... حداقل تا ۹ یا ۱۰ روز دیگر...
برچسب:
نویسنده: پرهام احمدی
۱۴۰۴… ۱۴۰۴ هم گذشت... چه ها که بر سر ایران نیامد... از جنگ خرداد ماه بگیر تا ماجراهای دی ماه و جنگی که از اسفند ماه ابتدا شده و همچنان ادامه دارد... سالی عجیب... نمیدانم ته این ماجراها چه می شود ولی همچنان نگرانم و هر روز بیشتر به نگرانی هایم اضافه می شود... هر آخر سال می نشستم و متنی طولانی را می نوشتم که چه گذشت در سالی که گذشت و چه می خواهم بگذرد برای سال نوین... اما امسال همه چیز فرق داشت... امیدوارم به زودی جنگ تمام شود و اوضاع بهتر شود...!!!
برچسب:
نویسنده: پرهام احمدی
امروز قرار گذاشته بودم ساعت ۵ عصر از دانشگاه بیایم خانه، اما تا ۶ طول کشید... امیدوارم دیگر زمان آینده همه مقاله ۸ را بخوانم و نهایی کنم. تازه بعد از این کار، جاوید میخواهد پروژه تازهی ابتدا کند... حالا باید دید سطح و حجم پروژه چگونه هست و بعد تصمیم گرفت که باید وارد fight شد یا نه...از دیشب هم که آنا در مورد SNCNW ایمیل زد فکرم مشغول شد... البته به آنا هم هیچ ربطی ندارد... (کاسه داغتر از آش یا یومامیش قاشیق)
دو سه هفته پیش جنوب اسپانیا رفته بودم برای کنفرانس... اگرچه کنفرانس دوسال پیش سطح بالا
برچسب:
نویسنده: پرهام احمدی